حسن حسن زاده آملى
214
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
دوم اينكه صحيح است وجود يكى از آن دو بدون ديگرى باشد و لكن صحيح نيست وجود آن ديگر بدون او باشد چون معلوم و محسوس ، كه صحيح است وجود ذات هريك از معلوم و محسوس با عدم علم و حسّ . و صحيح نيست وجود ذات علم و حسّ با عدم ذات معلوم و محسوس . سوم اينكه ممتنع است وجود ذات يكى از آن دو با عدم ذات ديگر چون معلولى كه اعمّ از علّت خود نيست . اين سخن را شيخ رئيس و جز او گفتهاند . پس از آن شيخ در حكم به عدم وجوب تكافؤ بين دو ذات موصوف به اضافه نه از جهت اضافه ، دو مثال ذكر كرده است : يكى ذات علم و ذات معلوم . و ديگر ذات حسّ و ذات محسوس . و پس از اين دو مثال گفت كه : ذات علم در جوهرش ، لازمش اين است كه هميشه مضاف به معلومى كه موجود با اوست باشد . و ذات معلوم در جوهرش ، لازمش اين نيست ، زيراكه ذات معلوم يافت مىشود كه علم به او اضافه نشد . و همچنين است حال اين حس ، زيرا ذاتش از لزوم اضافه مر او را منفكّ نمىشود و ذات محسوس منفكّ مىشود ( يعنى حسّ به او اضافه نشود ) ، و واجب نيست كه محسوس در وقتى كه حسّ موجود نيست موجود نباشد زيرا جايز است كه حيوان حسّاس موجود نباشد و عناصر محسوس موجود باشند . اين بود كلام شيخ . و حال اينكه ( اين كلام صدر المتألّهين است ) كسى را رسد كه بگويد : ذاتى كه به حقيقت ، علم بدان تعلّق گرفت هميشه معلوم است ، جز اين ممكن نيست كه بوده باشد ، و آن ذاتى كه علم به او تعلّق نگرفت هميشه غير معلوم به اين علم است ، نه در اين وقت و نه در اوقات ديگر ؛ زيرا وجود صورى علمى دائما معلوم است ؛ و وجود مادّى محجوب از مدرك ، از جهت پوشيده بودنش به غواشى هميشه مجهول است . و همچنين است سخن در ذات حسّى كه به معنى صورت است نه ذات حسّى كه به معنى قوه است . و همچنين ذات محسوسى كه به معنى صورت است نه به